این آخرین برگ یادداشت های من از بهشت زندگی منه.
دیگه نمی نویسم.
------------------------------------
خوبم و به لطف خدا زندگیم هر روز بهشتی تر می شه٬ نمی نویسم نه برای اینکه وقت ندارم٬ واسه اینکه دیگه دلم نمی خواد بنویسم. شاید هنوز هم بهترین کار نوشتن تو ورق های کاهی یک دفترچه خاطرات کوچیک باشه.
+ نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت 13:30  توسط آفاق
این عکس و این جمله به نظرم محشر اومد:

The miracle is not to fly in the air, or to walk on the water, but to walk on the earth
Chinese Proverb
+ نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 10:20  توسط آفاق
|
ماه رمضون به نیمه رسیده و من موندم و فکر اینکه چه جوری گذشته تا امروزش!
قبل از شروع این ماه یه استرس شیرین میاد سراغم٬ فکر می کنم امسال باید این ماه رو یه جور دیگه بگذرونم. امسال کلی با خودم قرار مدار گذاشتم!
به خودم گفتم تو این یه ماه حسابی با خودت روراست باش٬ دلت رو صاف صاف کن٬ تمرین کن٬ تمرین کن اون چیزایی که نداری و می خوای رو چجوری باید بدست بیاری. قرار گذاشتم معنی قرآن بخونم٬ قرار گذاشتم پله پله تا ملاقات خدا رو حسابی با حوصله بخونم.
قرار گذاشتم همه سحری ها و افطاری ها رو سر حوصله و با عشق آماده کنم٬ به خودم گفتم ببین اونقدری که میخوای خوبی؟ گفتم ببین کارهای خوبت چیه؟ بدت چی؟
این ماه به نیمه رسیده ولی من حتی کمتر از نیمی از کارها رو انجام ندادم. ولی خوب با خودم خیلی روراست بودم. خودم رو گول نزدم و رو سر خودم دست نکشیدم که آفرین و حق با توئه!
دارم یاد می گیرم که بیشتر از این ها باید روراست باشم باشم با خودم!
اینجوری خیلی راحت تر و زودتر می رسم به اونجایی که باید.
انگاری وقتی با خودت و خواسته هات روراست نیستی داری نقش بازی می کنی. آدم که واسه خودش نقش بازی نمی کنه. پس با خودت مواجه شو و تکون بخور که لحظه ها غنیمتن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 16:49  توسط آفاق
|
صدای باد میومد، خورشید یهو رفت پشت ابرا، برگ درختا تند تند می ریختن... از پنجره بیرون رو نیگا کردم، همچین منتظر بارون شدم که نگو... همین الان بارون شروع شد. اما خورشید از پشت ابرا اومده بیرون. تمام روزهای تاریک و روشن بارونی گذشته اومد جلو چشام. وقتی بوی خاک پیچید و با باد کولر اومد تو خونه حس کردم تو خونه ی بابا ینا هستم٬ حس کردم واقعا" شهریور شده. یاد شهریورهای سردی افتادم که با کلی ذوق و شوق لباس های آستین بلندی رو که جمع کرده بودیم رو دوباره می آوردیم بیرون و می پوشیدیم. انگار لباسا نو شده بودن. گاهی چند روز بارون می بارید و هوا سرد و سردتر می شد... حتی تو شهریور کار به بخاری هم می کشید. دلم برای بارونای شمال٬ دلم برای گرمای بخاری٬ دلم برای خواب بعد ازظهرهای پاییز تنگ شده. پاییز بیا که دلم عجیب برای آشفتگی ظاهرت که موجب قراره منه تنگ شده. دلم برای تمام پاییزهای گذشته تنگ شده. دلم خیلی روزهای کوتاه و شب های بلند می خواد.
+ خدایا شکرت برای قرار دادن فصل ها، که اگر اینطور نبود من دیوانه می شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 16:30  توسط آفاق
|
این هم یه عکس و یه جمله ی قشنگ٬ نمی دونم عنوان عکس جمله خوبه یا نه؟!

A true friend is someone who reaches for your hand and touches your heart
+ نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 16:49  توسط آفاق
|
۸ روز بی اینترنتی و دوری از وبلاگ خودم و دوستام قصه ی این روزایی بود که من پیشتون نیومدم. صفحه گوگل ریدرم رو تند تند دارم می خونم. کلی نوشته های خوب و بعضا" هیجان انگیز و خوشحال کننده و بعضا" غمگین. دلم می خواد بیام و حسابی بخونمتون و نظرهای تپل بذارم.
رسیدن ماه رمضون هم به همه مبارک باشه.
امیدوارم یه ماه متفاوت داشته باشیم.یه ماه به رنگ خدا.
+ نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 15:37  توسط آفاق
|
مسافرت خوش گذشت٬ دور هم بودن همه مون تو خونه٬ دریا رفتن و به آب زدن٬ کنار آتیش نشستن٬دستپخت مامان خوردن٬ عروسی رفتن و حسابی خوش گذروندن٬ همه و همه عالی بود. بگذریم که دیشب ترافیک نزدیکای کرج و کمی بعدش ۲ ساعت من خسته و خواب آلود رو چقدر حرص داد. قربون صبوریت برم همسری جونم.
- شمال که بودیم کلی از فلفل های خوشمزه ی بوته های فلفل مامان خوردیم٬ در حالی که بوته های فلفل من اینجا هنوز گل نداده بودن٬ دیشب نصفه شبی که رسیدیم خونه وقتی گلاشون رو دیدم خیلی ذوق کردم. خدا کنه مثل خیار ها نشه و این گلا یه چیزی بشن. آخه منم دل دارم.
- فردا همسر جونم واسه دو روز میره ماموریت و من تنهام. وقتی نیست جاش تو خونه خیلی خیلی خالیه. دلم براش یه ریزه می شه.
- باورم نمی شه ماه رمضون اینقدر نزدیک ه. مثل همیشه ذوقش رو دارم.
+ نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت 19:45  توسط آفاق
|
از صبح که بیدار شدم تند تند دارم کار انجام می دم از انجام کارهای پستی گرفته تا رنگ کردن موهام٬ آخریش هم تا همین چند دقیقه پیش درآوردن کیک از فر و برش زدنش بود! فردا صبح می خواهیم بریم شمال٬پیش خونواده ی من. تا جمعه ایشالا اونجاییم. هم قراره خوش بگذرونیم هم همسری به چند تا کارش برسه. تازه پنج شنبه هم عروسی می ریم! چه دلم تنگ شده بود واسه عروسی و شادیه زیاد. جمعه هم تولد مامان ه. احتمالا طاقت نمی یاریم کادو ها رو زودتر رو می کنیم. ولی خیلی دلم می خواد واسه مامان کیک تولد بپزم و شمع و اینا.
الان کلی آهنگ ریختم تو اف ام پلیر٬ واسه فردا تو ماشین٬ با تاثیرگذاری فراوون ه این پست آلما٬ فردا تو ماشین شازده کوچولو با صدای شاملو رو هم گوش می دیم.
خیلی دو دل بودم که کتاب و جزوه همراهم ببرم یا نه؟! یهو با خودم روراست شدم و فهمیدم که بردنشون خیلی الکی ه! بخودم گفتم دختر جون تو که خیلی داری زحمت می کشی حالا چند روزم به خودت استراحت بده!!!!!!
پ.ن. روح استاد محمد نوری شاد.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 23:28  توسط آفاق
|