تبليغاتX
بهشت آفاق

این عکس ها رو همین چند روز پیش وقتی رفته بودم گیلان پیش مامان و بابام انداختم. جایی که عکس ها رو گرفتم مسیر منتهی به یه آبشار خیلی قشنگه به نام "ویسادار" در ۱۵ کیلومتری شهر "پره سر" استان گیلان. بعدها حتما" درباره آبشار می نویسم. وقتی این عکسا رو می گرفتم به یاد شعر باغ بی برگی اخوان بودم خیلی! گفتم پاییز که گذشته این شعر و ننویسم! دلم نیومد. گفتم اینجوری حس عکسام بیشتر همراهشونه!

 

  

مهدی اخوان ثالث:

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
 یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

  

  

  

  

  

+تاريخ سه شنبه 8 دی1388ساعت 1 نويسنده آفاق |
نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره 
          آب می‌شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می‌شود


تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها


مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می‌کشانی‌ام
فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره‌چین برکه‌ های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن             
که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره          قطره           آب می‌شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
نگاه کن
تو می‌دمی و آفتاب می‌ شود.

فروغ فرخزاد

-----------------------------------

به یاد ۶ دی٬چنین روزی که تو در من دمیدی و من آفتاب شدم.دوست می دارمت.

+تاريخ یکشنبه 6 دی1388ساعت 17 نويسنده آفاق |
هفته گذشته از طرف شرکت آقای همسر قرار بود ببرنشون برج میلاد٬ بازدید٬ از اونجا که ما خیلی دوس داشتیم با هم بریم برج میلاد رو ببینیم٬ بالاخره من هم رفتم. و از ارتفاع تقریبا" ۴۳۷ متری تهران رو نظاره گر شدیم٬ کلی هیجان انگیز بود٬ البته از سرما قندیل بستیم!!! عکساهایی که همسری از اونجا انداخت رو واستون می ذارم .

بلیط:

 

اثر هنری(فلزی) دسته گل که تو ورودی قرار داره: 

 

 

- قراره برندهای معروف بیان. تا قسمت های تجاریش هم ایشالا راه بیفته. کی؟ نمی دونم؟

- فعلا" فقط جاذبه ای غیر از برج میلاد بودن و دیدن خود ساختمان برج و ارتفاعش نداره! ولی خوب همیناش هم کلیه!

 

+تاريخ چهارشنبه 2 دی1388ساعت 20 نويسنده آفاق |
همیشه یلدا رو دوست داشتم. حس خیلی خوبی بهش دارم. فک می کنم این جشن های باستانی یه جورایی مادر و پدر همه ما هستند. حداقل من همین حس رو دارم.

امیدوارم همه یلدای خوبی رو گذرونده باشید. و تو زمستون امسال روزگارمون مثل سفیدی برف پر از آرامش باشه.

اینم سفره کوچولوی یلدای ما:

    

         عکاس: همسر گرامی

+تاريخ سه شنبه 1 دی1388ساعت 3 نويسنده آفاق |
همیشه عادت داشتم به امروز یه جور دیگه نیگا کنم٬ یه جور که انگار این روز مال خودمه! همیشه دلم می خواست تو این روز خوشحال باشم. شاید اینجوری می خواستم از خدا برای دادن این زندگی بهم تشکر کنم. همیشه از صبح روز ۲۹ آذر هزار بار تو فکرم میومد که آفاق تو چنین روزی اومدی تو این دنیای عجیب و این برام خیلی جذاب بود. 

حالا که من یه آدم خاص و اول تو زندگی یه  نفر دیگه ام این حس ها یه جوری شیرین تر  شده واسم.بخصوص وقتی می بینم همسرم هم اینقد تلاش می کنه تو روز تولدم کلی خوشحالم کنه.

تولد امسال من هم تو خونه خودمون و دو نفری برگزار شد. با شمع و کیک و کادوهای عالی که همسریم گرفته بود.

 

کادو هایی که از همسر جون گرفتم یه پازل هزار تیکه خیلی خوشگل بود و اون چیزی که خیلی سورپرایزم کرد بلیط واسه سفر ۴ روزه به کیش بود. (دو هفته دیگه).

این عکس رو جعبه پازل. ایشالا درستش کردیم عکس خودشو می ذارم.

 

 

 

+تاريخ یکشنبه 29 آذر1388ساعت 23 نويسنده آفاق |
کتاب بالزاک و دخترک خیاط چینی رو سال ۸۷ از نمایشگاه کتاب گرفتم. یه خانومی بهم معرفی کرد. اسمش خیلی جذاب نبود واسم. وقتی هم دیدم اسم نویسنده اش چینیه کلا" سخت شد واسم خوندن. همین بود که نخوندمش.

ولی چندماه پیش جایی دیدم این کتاب رو معرفی کردن٬ همین شد که خوندمش و الان خوشحالم از خوندنش. دای سیجی تو این رمان از دوران نوجوونی خودش و دوستانش در دوره بازپروری نوشته که وضعیت خفقان آور چین در دهه ۷۰ رو نشون می ده. من که از محدودیت هاشون خیلی تعجب کردم و ناراحت شدم. فکر کنید در دهه هفتاد در زمان مائو خوندن کتاب های بالزاک٬ رومن رولان٬ دوما٬ تولستوی و....تقریبا" همه نویسنده ها ممنوع بود و جرم خیلی بزرگی بود و خیلی چیزای دیگه که بیشتر توضیح نمی دم تا خودتون کتاب رو بخونید.

                             

البته دای سیجی این کتاب رو به فرانسوی نوشته و اولین کتابش هست و جایزه های زیادی هم برده.این کتاب ۱۸۵ صفحه داره و خیلی پر جاذبه اس و شما رو با خودش تا آخر داستان واقعیش می کشونه.

من با خوندن این کتاب  و علاقه ای که شخصیت های داستان به نوشته های بالزاک داشتن خیلی دلم خواست کتاب های بالزاک رو بخونم. یه کتابی ازش دارم به نام پیر دختر.

--------------------------------------------------------

- دیروز غروب فیلم سینمایی به نام پدر پر افتخار من از شبکه ۲ پخش شد. من این فیلم رو حدود دو ماه پیش از شبکه ۴ دیدم. خیلی ازش خوشم اومد. از اون فیلم هایی که من دوس داشتم تو دورانشون زندگی کنم. این فیلم محصول ۱۹۹۰ فرانسه است.

                 

-------------------------------------------

بعد نوشت:ما فردا صبح می ریم رفسنجان و تا آخر هفته نیستیم(پدر و مادر همسری از حج برمی گردن)

+تاريخ شنبه 21 آذر1388ساعت 15 نويسنده آفاق |
رفتیم شهرمون و برگشتیم. پیش مامان و بابام٬ بهمون خیلی خوش گذشت. هوا هم عالی بود. نمی دونم جنگل گیسوم رو دیدید. تو جاده انزلی به تالش٬ جاده ی خیلی قشنگیه. یعنی پاییزش محشره. اواخر آذر به اوج زیبایی می رسه. یه چند تایی عکس گرفتیم. می ذارم اینجا تا شما هم ببینید پاییز جایی که من بزرگ شدم رو.

البته عکس ها اونجوری که باید نشد.

-- تو مسافرت کتاب استخوان خوک و دست های جذامی مصطفی مستور رو خوندم. خوب بود. متفاوت دیگه.  کلی کتاب هم از بابام گرفتم که اینجا بخونم.

                                                 

-- یه چیزه دیگه مامان جون واسه هر دومون یه بافتنی خوشگل بافت. خیلی دوستشون داریم. خیلی خوشگلن. خیلی می چسبه.

-- الان صدای بارون رو می شنوم. می دونم که خیلی هاتون هم می شنوید.ولی هر کی با یه حس.امروز کلی بی حوصله بودم تا اینکه همسر جون اومد خونه و از اتفاقات خیلی سختی که تو زندگی بعضی افتاده گفت. خیلی ناراحت شدم و به خودم گفتم باید قدر این لحظه های ناب زندگی رو بدونم . البته همه باید بدونیم و شکر کنیم. 

+تاريخ دوشنبه 16 آذر1388ساعت 21 نويسنده آفاق |
دیوانه وار نوشته نویسنده فرانسوی کریستین بوبن. این کتاب رو ۹ آبان از یه کتابفروشی همین نزدیکی های خونه خریدم. کتابفروشی که مملو از کتاب های چاپ چند سال پیش و مسلما" ارزونتر از چاپ جدید بود. اونروزا داشتم دنیای سوفی رو می خوندم. ناخواسته شروع به خوندن کتاب کردم. جذاب بود. ولی با دو دلی گفتم بهتره وسط اون کتاب اینو دس نگیرم. و البته همسری هم گفت اونو تموم کن بعد. خلاصه من بی تاب خوندن دیوانه وار بودم. تا دنیای سوفی تموم شد.

                              

این رمان هم مثل همه آثار بوبن پر از لطافت و جملات زیباست. در حین خوندن کتاب بعضی از جملات رو چند بار می خوندم و دوستشون داشتم. داستان زندگی دختری متفاوت که از بچگی تا بزرگسالیش ما رو به دنبال خودش می کشونه.

یه جمله قشنگ از دختر داستان که خودش راوی داستانه: من رازی دارم: زندگی مرا دوست دارد. زندگی همیشه وقتی نزدیک است فراموشش کنم به دیدارم میاید. چرا نگران باشم؟

                                     

پشت جلد کتاب اینطور نوشته:

در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلب هایمان خونی دوگانه٬ شادی همراه با رنج٬ خنده همراه با اندوه٬ مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هر یک٬ دیوانه وار ٬ ارابه را به سوی خود می کشند. پس در جاده ای برفی٬ سوارکارانی هستیم که در جستجوی ردپایی٬ در جستجوی اندیشه ای سلیم٬ پیش می تازیم.  و زیبایی٬ گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر چهره مان سیلی می زند٬ و زیبایی گاه مانند گرگی افسانه ای به ما یورش می برد و گلویمان را پاره می کند.

----------------------------

* من ترجمه مهوش قویمی رو خوندم که می گن ترجمه بهتریه! اون ترجمه رو ندیدم. فقط شنیدم. قیمت کتاب احتمالا" الان ۲۵۰۰ باشه. کتاب ۱۶۰ صفحه داره . خلاصه خوندنش رو پیشنهاد می کنم.

* فراتر از بودن از کریستین بوبن رو هم قبلا" درباره اش نوشتم.

--------------------------

* فردا صبح به امید خدا می ریم پیش مامان و بابام٬ شمال٬ تا یکشنبه. تعطیلات به همتون خوش بگذره.

+تاريخ چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 12 نويسنده آفاق |
شنبه ۷ اذر ۸۸ مصادف با عید قربان. نهارمون رو برداشتیم و رفتیم پارک جمشیدیه و از پاییز خیلی خیلی قشنگش لذت بردیم. هوا سرد بود کمی٬ ولی خیلی خیلی برامون دلچسب بود. عکسایی گرفتیم می خوام بذارم تا شما هم یه بار دیگه مثه من زیبایی های پاییز رو با دل و جون حس کنید.

 

+تاريخ دوشنبه 9 آذر1388ساعت 15 نويسنده آفاق |
در حال گذروندن تعطیلات ۳ روزه هستیم. و مسافرت هم نرفتیم.

امیدوارم همه این روزا خیلی بهشون خوش بگذره و عید همه هم مبارک باشه. خوش به حال اونایی که الان خونه خدان. مامان و بابای همسر جون هم اونجان. تصور اونجا بودن آدمو به گریه می ندازه. چه برسه به حضور..

ای خدای مهربون و عزیزم بیشتر و بیشتر دوستت دارم.

..................

امروز رفته بودیم بیرون این دو تا عروسگ خوشگل و خریدیم. همسر خان اسمشون رو گذاشت پپلی و مملی. با فتحه بخونین

اینم عکسشون  : 

      

- صبح عیدی باید زود بیدار شم تا ۸ برم آموزش رانندگی ببینم. این رانندگی هم عجب عالمی داره

+تاريخ شنبه 7 آذر1388ساعت 0 نويسنده آفاق |

other links


روز و شب
احمد شاملو
فریدون مشیری
نگارخانه ایرانی
جیره ی کتاب
دانلود رایگان کتاب صوتی
حرکات یوگا
انتشارات كاروان
پرشین دایت
پائولو کوئیلو
archive


archive


دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387